تبليغاتX
روشن تر از خاموشی
 مرثیه

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه
آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

***

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -
و ما همچنان
 دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

شاملو
|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه یکم بهمن 1390  |
 تندیس پیامبر:
1-قلب من ! مصائب خویش را آشکار مساز تا اگر دریاها خروشیدند و آسمانها فرو ریختند تو ایمن باشی.


2-عشق چنین است:آهی از اقیانوس احساس  اشکی از آسمان اندیشه و لبخندی از کشتزار روح.


3-عشق آنگونه رفتار می کند تا به اسرار قلب خود معرفت پیدا کند.


4-عاشقان راستین ایمان دارند به گنجی دست یافته اند که دیگران از آن بی بهره اند.


5-بوی تو نفس من خواهد شد و ما با هم در همه فصلهای زندگی شاد و مسرور خواهیم بود.


6-عشقی که هرروز تازه تر نشود اندک اندک به عادت تبدیل می گردد و رنگ بردگی به خود می گیرد.


7-خداوند در درون ماست پس می بایست آرام شویم و بگذاریم جان های ما آرام گیرند. آنگاه به هستی عشق پی خواهیم برد.


8-اگر قلب تو دوزخی باشد چگونه انتظار داری که در دستهایت گل شکوفه کند.


9-هنگامی که همه ی راز های زندگی بر تو گشوده شود آنگاه آرزوی مرگ خواهی کرد.


10-باید در مقابل آشوب و هیاهوی عالم خاکی ایستاد تا بتوان به ترانه های ازلی گوش سپرد.


11-زیبایی در دل عاشقان است و حق در بازوی کشاورزان.


12-بزرگی به مقام والا نیست بزرگی شایسته کسی است که از مقام گریزان است.


14-می خواهم برایت تنها برگ علفی باشم که بر دست می جنبد تا از شور لحظه ها با تو سخن گوید.


15-خداوند مشعلی ار  زیبایی و دانایی در قلبتان به ودیعت نهاده است  گناه است اگر بگذارید خاموش شود و به ختکستر بدل گردد.


برگرفته از کتاب تندیس پیامبر نوشته جبران خلیل جبران.


|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه سوم مرداد 1390  |
 
زندگی برای من شبیه یه بازی گل یا پوچه.

درون یک دستم تمام پوچی های زندگی ام

و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم.

در این بازی وقتی برنده ام که خودم

دستی که درون آن گل است را

پیشکش کسی کنم که رو به روی من به انتظار استاده است...


سرگردان:

عزیزان کاسه ی چشم مو سرایه

میونه هر دو چشمموم جای پایه

از آن  ترسوم که غافل  پا نهی باز

نشینه خار مژگونوم به پایت

تو که نازی و بالا دلربای

تو که بی سرمه چشمان سرمه سایی

تو که مشگین دو گیسو در غفایی

به ما گویی که سرگردان چرایی؟

سرگردان چرایی؟

|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه نهم اسفند 1389  |
 خانه دوست:
من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکس می خواهد

وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست وشوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم  ای یار خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی یار کجاست؟؟!!...



|+| نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389  |
 بازهم سلام:
سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستای خوبم به همراه یه معذرت خواهی بالا بلند به خاطر این غیبت طولانی !!!!

به امید خدا باز هم مطالب این ویلاگ رو به روز رسانی می کنم تا از خجالتتون دربیام .

با تشکر فراوان الهه


|+| نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389  |
 گیلاس آبی:
-اگر قدر ثانیه های بدون بازگشت را می دانستند واز قله های باشکوه موفقیت چیزی شنیده بودند 

هیچ گاه....برای در چاله مانده چاه را توصیف نمی کردند.

-تورا به دادگاه خواهم کشید...شاید به حبس ابد محکوم شوی !جزئیات جنایتت معلوم نیست اما

اثر انگشتت را...روی قلبی شکسته یافته ام!!!

-چوب کبریت های نیمه سوخته وچشم هایی...درحسرت دوباره دیدنت.به امتحانش می ارزید ولی ای

کاش قصه های زمان کودکی براساس واقعیت بود!!!

-انگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اند واگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند... هنوز عاشق توست!!!

-هرشب ستاره ی دنباله داری به خانه ات می فرستم هرروز شبدر چهار برگی در کفش هایت می گذارم

هر لحظه برایت دعا می خوانم.تا زمانی ایمان بیاوری...که هیچ آرزویی محال نیست!!!

-فاصله برای عاشق همیشه تلخ است.چه  ۸۰۰کیلومتر باشد و چه ۸متر .این را از چشم های خیس

سربازی فهمیدم که از بالای برجک دید بانی...به معشوقه اش می نگریست!!!

-نمی دانم چرا اینگونه است؟وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما دلت بسته به مهر

دیگری ست بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری... که دلش پیش تو نیست!!!

-همیشه به خودت تنها به خودت اطمینان داشته باش ودر هنگام مشکلات به آسمان نگاه کن

چرا که معمولا اطرافت خالی از دوستانی می شود که تا دیروز...به پای رفاقت جان می دادند!!!

|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 فصل تازه:
کوچه ها در گذراومدن تو

خونه ها منتظر در زدن تو

 لحظه ی اومدنت خیلی عزیزه

 آسمون ستاره پیش پات می ریزه

تو که باشی زندگیها غرق نورند

نمازا وروزه ها پر از حضورند

سفره ی خالی دیگه معنی نداره

 بی پر وبالی دیگه معنی نداره

 آسمون تو دست ماست وقتی تو باشی

 زمین آزاد و رهاس وقتی تو باشی

حافظم گفته((مسیحا نفسی))تو

یه روزی به داد دلها می رسی تو

 مث خورشیدی ودنیا با تو روشن

 گل نرگسی وچشما باتو روشن

فصل تازه! ای بهار تا همیشه!

میشه پر گل بشه عالم با تو میشه

 سهیل محمودی

 عزیزان ادب دوستم اگر به شعر های این شاعر فرزانه علاقه مندی دارید می تونید بانظراتتون
اعلام کنید تا کار ها ی بیشتر وزیبا تری از ایشون رو براتون بذارم

|+| نوشته شده توسط الهه در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 
روزگاريست که کس را به کسي ياري نيست    جزدل آزاري ونيرنگ ورياکاري نيست
هرچه غم بود به دوش دل مردم شد            گوييا قسمت ما غير گران باري نيست

سلام عرض مي کنم خدمت همه ي دوستان ادب پرورم واميدوارم در اين دوران سخت امتحانات الهي
روزگار بر وفق مرادتون باشه.اين روزها کم يا زياد ازاتفاقاتي که ميفته همه خبر دارند خيلي يا خودشون
رو به بي خيالي ميزنن وازبين بردن آدم هارو باعث افتخار وسرافرازيشون مي دونن وعده ي زيادي هم در
تلاشند شايد بتونن گوشه اي از اين فاجعه رو جبران کنن.روزگار سختي پيش رو داريم وبه عقيده ي من
دوره ي آخرالزمان کم کم داره خودشو به همه نشون مي ده وخيلي از نشانه هاي که در کتابهاي ديني
نوشته شده اتفاق افتاده.دنيا چه خبره؟؟آدما به جون هم افتادن معلوم نيست به خاطر چي يه مشت انسان بي گناه ديگر رو مي کشند ((به قول شاعر:به دنبال چه مي گردي که حيراني, خرد گم کرده اي شايد نمي داني))خلاصه که اميدوارم خداوند مهربان به ما رحم کنه و هرچه سريعترصاحب زمان رو برسونه تا هرچه زودترريشه ي ظلم وفساد انسان ها از روي زمين کنده بشه و همه ي ظالمان از جمله اسرائيل و آمريکا از صفحه روزگار محو بشن

در آخرمي خوام يه شعر از شاعر و خواننده مورد علاقه ام هماي براتون بذارم که اميدوارم خوشتون بياد البته بايد اين رو هم بگم که ايشون اين شعر رو در کنسرت ملاقات با دوزخيان همراه با گروه شون(گروه مستان)اجرا کردند که مثل هميشه عالي بودند

 
من از جهاني دگرم
ساقي از اين عالم واهي رهايم کن رهايم کن
نمي خواهم در اين عالم بمانم
بيا ازاين تن آلوده وغمگين جدايم کن جدايم کن
تو را اينجا به صد ها رنگ مي جويند
تو را با حيله و نيرنگ مي جويند
تو را با نيزه ها در جنگ مي جويند
تو را اينجا به گرد سنگ مي جويند
تو جان مي بخشي و اينجا
به فتواي تو مي گيرند جان از ما
نمي دانم کيم من
آدمم روحم خدايم يا که شيطانم
تو با خودآشنايم کن
اگر روح خداوندي دميده در لبان آدم و حواست
پس اي مردم خدا اينجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آي !
تا که دريابي خدا در خويشتن پيدا ست
هماي ازدست اين عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشيد و آتش سوخت
 خداوندا بسوزانم همايم کن

سعيد جعفرزاده (هماي)

|+| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه بیست و نهم دی 1387  |
 یک شب وهفتاد سال:
حضرت ابراهیم (ع)بسیار مهمان نواز ومیهمان دوست بود.روزی یک پیرمرد مجوسی در مسیر راه خود به خانه حضرت ابراهیم آمد تا میهان او شود.حضرت ابراهیم به او فرمود:اگر دین حنیف مرا بپذیری وخدا پرست شوی تو را می پذیرم وگرنه تو را میهمان نخواهم کرد پیر مرد از آنجا رفت.خداوند به حضرت ابراهیم وحی فرمود:ای ابراهیم!تو به مجوسی گفتی اگر خدا پرست نشودحق ندارد میهمان تو شود واز غذایت بخورد در حالی که هفتاد سال است ما به او غذا وروزی می دهیم.حضرت ابراهیم از کرده خود پشیمان شد و به دنبال مجوسی حرکت کرد وپس از جستجوی فراوان او را یافت وبا کمال احترام او را به خانه خود آورد وپذیرایی کرد.مجوسی دلیل کار اورا پرسید پس حضرت ابراهیم موضوع وحی خدا را برای آن مرد بازگو کرد.پیرمرد گفت:آیا به راستی خداوند این گونه بر من لطف می نماید!حال که چنین است دین خودت را برمن عرضه کن وبدین ترتیب موحد شد!!


آیه 19سوره ی شورا:خدا را به بندگان لطف و محبت بسیار است و هرکه را بخواهد روزی می دهد...

((برگرفته از کتاب اندرز ها وحکایات))


|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |
 تقسيم بندي انسانها از ديدگاه استاد شريعتي:

1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند(مردگاني متحرك در جهان، خودفروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).

 

3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند ودر نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم

 

4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

با تشکر از وبلاگ خلوتکده تنهایی

|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 
 
بالا